فکر کنم دیگر وقتش رسیده باشد که ریسکت کنم .
وقتش است حالا که داری می روی . بالاخره باید به یک جایی برسد دیگر ، مگر نه ؟ چطور شروع کنم ؟ با سه چهار تا پیامک عاشقانه مثلا ؟ بعدش شک می کنی ولی خب هیچ چیزی نمی گویی . احتمالا سعی خواهی کرد کمتر با من بگردی ؛ من هم که انگار نه انگار . پیامکی بود مثل بقیه شان ! یه روز یه رشتیه و از این حرفها .
دیشب خواب دیدم .پریشب هم ، امروز ظهر هم ، دیروز ظهر هم ، پس پریشب هم ، جمعه ظهر هم ، پنج شنبه شب هم … توی همه شان برگ گلی بود و بهار داشت تمام می شد و برگ گل با بهار داشت می رفت . برگ گلی بود که دیگر قرار نبود مثل هر پاییز شکفته شود ، جایش اینجا نبود ، جایش بهشت بود شاید .
سعی کردم نازش کنم . لعنتی .
دینگ دینگ … سلام من فلانی هستم نمی تونم زیاد اس ام اس بازی کنم .
امشب خواب یک برگ گل را دیدم . آی مردم تشنه ام . در یخچال را باز می کنم ، حال ندارم بطری آب را بیرون بیاورم . ا ِ فردا مدرسه ست . یک دوش بگیرم چطور است ؟ ساعت سه ی شب .
بعدش چه کار کنم ؟ بگویم : عزیزم .. می دونی که من … من چی ؟
برگ گل تر بود . چقدر سبز بهش میومد لامصّب .
چه لذتی دارد زیر دوش عین کس خل ها بنشینی و چشمانت را ببندی ، آب آرام آرام روی صورتت بریزد . از صد تا مدیتشین بهتر است به خدا . تازه آواز هم می خوانی : ” کاش می شد بیای و به من دل ببندی … ”
آن روز قبل از عید ، تنها که نه ، با دو نفر دیگر بیرون رفتیم . نشستیم داشتیم می خوردیم. نگاهم که کردی دقت کردم بستنی روی شلوارم نریزد .
بعدش چه کار کنم ؟ خب ببین فلانی جان ، اصلا فکر بد نکنی ها … وای نه اصلا فکرش را هم نکن . آشوب می شود به خدا . سپهر جان تو هی بگو نترس . ترس دارد به خدا ، تخم می خواهد .
برگ گل لطیف بود ، برگ گل سبز بود ، برگ گل زیبا بود ، برگ گل می خندید . برگ گل از دور بود .دستم به آن نمی رسید .
در آسمان ها ول می زد . فقط برگ گل بود ، گلی نبود که . داشت می رفت . خدایا به نامردیت قسم جلوی برگ و این باد لعنتی را بگیر .
برگ گل رفت به آسمان ها ، خدا هم هیچ غلطی نکرد .
” بدبخت بشین درستو بخون مگه فردا آزمون نداری ؟ ” ” سلام فلان جان . این فیلم بهمان رو دیدی ؟ ” ” خب برات میارمش ” هورا هورا یک قدم به جلو … خیر سرم .
زیر دوش خوابم می برد . خواب می بینم دارم هدفون به گوش شبانه ول می زنم در خیابان ها و کوچه ها .
سپهر جان ، تو که می دانی ، تو که دلسوزی ، چه کار کنم ؟ باور کن نمی توانم ، سخت است . باشد تلاشم را می کنم … یعنی تلاش می کنم که تلاشم را بکنم .
” آره خیلی فیلم قشنگی بود ، مرسی ” من فقط می خندم . ” خب من برم فعلا ” . من هنوز می خندم . تو می روی مثلا ” فعلا ” . من هنوز می خندم . چقدر شبیه دلقک ها شده ام .باز می خندم .
ظهر فردا بود که خواب دیدم برگ گل را بوسیدم ، کوتاه بود ، اما بود . باز که آمدم بگیرمش به هوا رفت . این جا که جایش نبود .
در کوچه ها پرسه می زنم . مثل این رمانتیک های سانتی مانتال احمق . قیافه می گیرم و تنها راه می روم . عاشق شدی ؟ شاید . عاشق کی ؟ نه بابا شوخی کردم این لوس بازیا چیه . بوق ق ق … حرامزاده های مست ! آروم برید تخم سگا .
زنگ می زنند که ” بیا خونه دیگه دیوونه دیره ” . ” باشه باشه الان ” . به خانه می روم . خسته ام . می خوابم .
خواب می بینم عاشق یک پسر شده ام . چند وقت است ؟ شاید شش ماه ، هفت ماه ، هشت ماه ، … امکان ندارد از نه ماه بیشتر شود ! از دور دیدش می زدم . حالا با او دوستم . کوچکتر است ظاهرا ، باطنا اما بزرگتر است . خواب می بینم امتحان ها که تمام شدند می خواهد برود .
تهران … تهران … تهران … حالم ازت بهم می خورد که همه را می پرانی .
وسط خواب با تعجب بلند می شوم . پسر ؟ هاهاهاها … خودمانیم ها ، عجب ذهن خلاقی دارم . پسرک خیلی زیبا بود . زیباییش پسرانه نبود ؛ دخترانه هم نبود . خدایی بود انگار .
خوابم نمی برد … چه گهی بخورم ؟ تشنه ام شده . در یخچال را باز می کنم . حال ندارم بطری آب را بیرون بیاورم . ساعت سه ی شب است . فردا مدرسه دارم . دوش بگیرم بد نیست .
اه ! مردم از بس فکر کردم . اینطوری بگویم آنطوری می شود آنطوری بگویم خراب می شود … ببین تا حالا شده به کسی علاقه ی خاصی پیدا کنی .. شاید عشق؟ حالا چه دختر چه پسر . خب تو هم میگویی نه دیگر . اما من اینجوری شدم . نمی شود سپهر جان . حق داری مشکل از من است .
برگ گل را می دیدم از دور . کاش می توانستم بگیرمش ، کاش دورم می پیچید . کاش پیچک می شد . همین از دور بودنش هم عزیز بود . نه ! باد دارد می بردش رو به بالا . خدایا …
خدا هم هیچ غلطی نکرد . … نه ! نه ! …
من هنوز دارم نگاه می کنم به بستنی تا روی شلوارم نریزد .
دلم برای آن رویاها تنگ می شود .