برای او

برای او که دوباره دیدمش.

در کنار ِ همراه ِ راهم.

در کوچه ها پرسه زدنت شاید آخرین تلاشهای ِ  دل بود.

دل منگ ِ حسرتهای کال و هیچگاه به ثمر نشسته بود.

تو با شتاب رد میشدی , شتاب ِ  چه داشتی ؟!!

خانه ای که گریزانش بودی ؟ چشمانت حوصله نداشت .باید خوب نگاه میکردی
باید شعر ها را از نو  و  از نو  میخواندی.آنها فقط کاغذ نبودند , آنها عطر ِ تو بودند
آنها دریچه ی دید ِ  من از تو بودند , آنها دل ِ من بودند آنها من بودم.
دیگر کوچه های روز گذرت را رشک نمی برم دیگر دست خطت را با نگاهم نمی نوشم
دلم همیشه هوای ِ  آن پاییز را میکند اما دیگر آن پاییز را خواهان نیستم.
شاید دریچه ی چشمم زیبا بین است ,
شاید ذهنم ناشناخته های غریبه با خودت را کشف میکند
که نمی بینی شان یا نمی خواهیشان.

تو را من دوست میدارم

تو را من دوست میدارم , که همراهی که آرامی که می بخشی بدون ِ کین ,


که آرامم کنار ِ تو


که می لبخندد آن چشمت , هر هنگامی که می گویم منم آن ماندگار ِ تو


برای آنچه که هستی تو را من دوست میدارم


که تب دارم تو بیداری , به پیشانی ِ داغ ِ من , نم ِ تب ریز می سایی


که گرم گفتگو هستم , میان ِ جمع میرقصم , نگاهت گرم میخندد به رو یم ,


آن نگاه ِ تو , که از گیراییش مستم


تو را من دوست میدارم , که زیبایم به چشمانت , که بی   ِمی  با منی مستی


که دیوانه صفت می خواهی ام بی حد


برای آنچه که هستی


تو را من دوست میدارم

ستایش میکنی تن را , دو چشمم را شب اسرار میخوانی

که دستان و سرانگشتهایم را , بسان ِ آبشار یا بید ِ مجنون می گمانی


تو را من دوست …


که با دستان ِ  پر خارت , برایم چیده ای وحشی تمشک های دلخواهم


میان ِ  مه گرفته جاده های ِ کور’ پیچاپیچ , که از آن راه طولانی نالانم


نمی رنجی ز من , کز خواب ِ ناز باز آمدم ’ , دیگر آنها را نمیخواهم


تو را من دوست میدارم

 
که میدانی , منم عاشق به آن سنگین خلق تو


که عصیان میکنم , هر دم , هوای ِ شرم میگیرد وجودم را


از آن حرمت که می بارد , ز لبها و کلام ِ تو


که میدانی منم عاشق به آن شرمینه خوی ِ تو

 

آشفته ی من

غروب است.

به سمت ساحل میرویم.

گله های عاشقانه ات سر باز کرده , آستانه ی بهم ریختگی ات به لبریزی می زند.

اما لحنت چه مهربان و بزرگوارانه است !

چه عاشقانه شرمنده ام میکنی , چه مهربان می کوبی ام , مانند وقت داغ تن ها .
ِ
حق داری , اما من و ترکِ تو ؟ اما من و دوباره آن خطایِ پیشین ؟

حق داری , اما توقع دارم چگونه دوستت دارم را بدانی !

نترس !

…پیاده می شویم , صدای آرام امواج ..

دوستان هم یکی یکی میرسند.

دستگاه پخش دوستت آهنگهایی را پس و پیش میکند …

آهنگی پخش میشود.

چشمانت سرخ میشود ! چه شده نازنینم !؟

بهم ریخته ای و می باری …تازه به یاد می آورم ..

ترانه برمان می گرداند به دو سال پیش و شاید بیشتر ..

آن خطای من …

ای وای این همه اشک را کجا پنهان داری , دیوانه ام نکن …

آتشی به پا میشود کنار ساحل و تو می باری ..

دوستان می فهمند ولی به روی نمی آورند.

تو اشکها را هم مردانه پاک می کنی , با کف دست !

نوبت من است , به دوستان ساکت اشاره میکنم آهنگ پخش بشود

میخواهم برقصم برایت با آن , با همان !


دوستان از ثانیه های نخستین تشویق می کنند.میدانم که خوب می رقصم .

کنار ِ آن آتش به پا شده , نزدیک ِ نزدیک ِ تنت .

سرم به سمتی و پایین تنه به سمتی دیگر با حالتی دیوانه وار ….

از بالا به پایین موج و از راست به چپ دایره می سازم , نزدیک تنت …

نمی دانم چرا کف دستهایت هنوز پاک می کنند اینبار کودکانه مردانه, و ستبر بر من

سایه افکندی , بوی عطرت , هرم تنت به جانم می نشیند.

چه آشفته ای پسر ! موهایت و ته ریش ات و چشمان ِ ’سرخیست !

آری ’سرخیس ! این واژه  شایسته و بایسته اش می آید .

و دستت موج گرفته بر تنم , خیلی فشارش نکن بگذار بموجانمش

میدانی که خوب می رقصم .

و دوستان رقصاننده ام را می تکرارند ,

گو یی این رقص را صادق مانند قلبم با تو دیده اند


که مرد جوان و آشفته ای  چون تو را می آرامد


آنها هم دوستت دارند زیبایِ ستبر ِ من .

 

همچنان که زمان می گذرد

امروز :

می دانی چه احساسی دارم ؟

احساس بادکنکی را که هی بادش کنند ، هی بادش کنند ، باید بترکد ، اما نمی ترکد .

احساس زن فاحشه ای را دارم که هر چقد بیشتر در فحشا غرق می شود ، به آن وابسته تر میشود.

احساس پسری را دارم که دیروز – به بهانه ی یک زنگ – زرنگ شد ، انرژی گرفت و اتاقش را بعد از یک ماه مرتب کرد اما امروز از یک زنگ ِ  آخر دیگر ، تا مرز جنون پیش رفت .

دیروز :

چقدر والیبال را دوست دارم که ببرم ! بردم و چشمانم سبز می دید فقط و دو بال سرمه ای .

آغوشت این طعم را داشت و نمی دانستم ؟

چند روز پیش :

سوار سرویسم . به ماشین های پشت سر نگاه می کنم .

- هنوز نرسیدن نگاه نکن .

- کیا ؟ چی میگی ؟

- میگم سرویس دخترانه از این ور میاد

- آها … آره … هاهاهاها !

***

جنیفر لوپز هم از دستان تو هنر خالص است .

***

Your eyes are fish in a creamy shore

***

کاش تابستان بروی تا ببینم چطور دیوانه می شوم .

هفته ی پیش :

باید این هفته کار را تمام کنم قبل از این که کارم تمام شود .

یک ماه پیش :

تق تق … تق تق … 5- 3  … حواست کجاست ؟ بازی کن دیگه !

 نه ! خودم با گوشهای خودم شنیدم که تو ، خود تو اسم مرا از پشت در ِ اتاق بازی صدا زدی .

شش هفت ماه پیش :

زیادی غیر ممکنی . خیلی غیر ممکنی . خیلی …

دو ماه دیگر :

باز قفل کرده ام . فکر می کنی دارم قیافه می گیرم ، زیاد به تو اهمیت نمی دهم . فکر میکنی به این خاطرست که با همه بگو و بخندم ، اما با تو فقط بخندم ، آن هم از جنس لبخند های مسخره .

یک ماه دیگر :

این امتحانای لعنتی کی تموم میشن ؟

 

 

نبايد ؟

نبايد بداند که دل من هم مي لرزد ؟

از نگاه هاي نامتمرکز و طولانيش که اسکن مي کند از بالا به پايين و از پايين تا بالا را .

او مي گويد که مي لرزانمش خوب است ؟

و صفحه ي دلم را ريفرش میکند خوب است ؟

صفحه ي دلش را نبايد ريفرش کنم ؟

 

کسي نرم افزارش را دارد ؟ اصلا نرم افزاري مي خواهد ؟

 

 

 

 

باد وزید و همه اسرار عیان شد

امروز پنج شنبه ست . پنجشنبه 19 اردیبهشت 87 . ای اجابت کننده ی دعاها ! دبیر عربی ست که می خواند دعا را ای بالا برنده ی مقام ها .  یاد صبح به خیر .

رخوت بود . خاکستری بود . خواب آلودگی بود .

چطوری تو ؟

 شادابی شد ؛ رنگ شد ؛ آهنگ شد .زندگی عزیز شد . دلم رقصش گرفت .

- چه تا میاد شارژ میشیا …

از ته دل می خندم .

Exit Music

فکر کنم دیگر وقتش رسیده باشد که ریسکت کنم .

وقتش است حالا که داری می روی . بالاخره باید به یک جایی برسد دیگر ، مگر نه ؟ چطور شروع کنم ؟ با سه چهار تا پیامک عاشقانه مثلا ؟ بعدش شک می کنی ولی خب هیچ چیزی نمی گویی . احتمالا سعی خواهی کرد کمتر با من بگردی ؛ من هم که انگار نه انگار . پیامکی بود مثل بقیه شان ! یه روز یه رشتیه و از این حرفها .

دیشب خواب دیدم .پریشب هم ، امروز ظهر هم ، دیروز ظهر هم ، پس پریشب هم ، جمعه ظهر هم ، پنج شنبه شب هم …  توی همه شان برگ گلی بود و بهار داشت تمام می شد و برگ گل با بهار داشت می رفت . برگ گلی بود که دیگر قرار نبود مثل هر پاییز شکفته شود ، جایش اینجا نبود ، جایش بهشت بود شاید .

سعی کردم نازش کنم . لعنتی .

دینگ دینگ … سلام من فلانی هستم نمی تونم زیاد اس ام اس بازی کنم .

امشب خواب یک برگ گل را دیدم . آی مردم تشنه ام . در یخچال را باز می کنم ، حال ندارم بطری آب را بیرون بیاورم . ا ِ فردا مدرسه ست . یک دوش بگیرم چطور است ؟ ساعت سه ی شب .

بعدش چه کار کنم ؟ بگویم : عزیزم .. می دونی که من … من چی ؟

برگ گل تر بود . چقدر سبز بهش میومد لامصّب .

چه لذتی دارد زیر دوش عین کس خل ها بنشینی و چشمانت را ببندی ، آب آرام آرام روی صورتت بریزد . از صد تا مدیتشین بهتر است به خدا . تازه آواز هم می خوانی : ” کاش می شد بیای و به من دل ببندی … ”

آن روز قبل از عید ، تنها که نه ، با دو نفر دیگر بیرون رفتیم . نشستیم داشتیم می خوردیم. نگاهم که کردی دقت کردم بستنی روی شلوارم نریزد .

بعدش چه کار کنم ؟ خب ببین فلانی جان ، اصلا فکر بد نکنی ها … وای نه اصلا فکرش را هم نکن . آشوب می شود به خدا . سپهر جان تو هی بگو نترس . ترس دارد به خدا ، تخم می خواهد .

برگ گل لطیف بود ، برگ گل سبز بود ، برگ گل زیبا بود ، برگ گل می خندید . برگ گل از دور بود .دستم به آن نمی رسید .

در آسمان ها ول می زد . فقط برگ گل بود ، گلی نبود که . داشت می رفت . خدایا به نامردیت قسم جلوی برگ و این باد لعنتی را بگیر .

برگ گل رفت به آسمان ها ، خدا هم هیچ غلطی نکرد .

” بدبخت بشین درستو بخون مگه فردا آزمون نداری ؟ ” ” سلام فلان جان . این فیلم بهمان رو دیدی ؟ ” ” خب برات میارمش ” هورا هورا یک قدم به جلو … خیر سرم .

زیر دوش خوابم می برد . خواب می بینم دارم هدفون به گوش شبانه ول می زنم در خیابان ها و کوچه ها .

سپهر جان ، تو که می دانی ، تو که دلسوزی ، چه کار کنم ؟ باور کن نمی توانم ، سخت است . باشد تلاشم را می کنم … یعنی تلاش می کنم که تلاشم را بکنم .

” آره خیلی فیلم قشنگی بود ، مرسی ” من فقط می خندم . ” خب من برم فعلا ” . من هنوز می خندم . تو می روی مثلا ” فعلا ” . من هنوز می خندم . چقدر شبیه دلقک ها شده ام .باز می خندم .

 

ظهر فردا بود که خواب دیدم برگ گل را بوسیدم ، کوتاه بود ، اما بود . باز که آمدم بگیرمش به هوا رفت . این جا که جایش نبود .

در کوچه ها پرسه می زنم . مثل این رمانتیک های سانتی مانتال احمق . قیافه می گیرم و تنها راه می روم . عاشق شدی ؟ شاید . عاشق کی ؟ نه بابا شوخی کردم این لوس بازیا چیه .  بوق ق ق … حرامزاده های مست ! آروم برید تخم سگا .

زنگ می زنند که ” بیا خونه دیگه دیوونه دیره ” . ” باشه باشه الان ” . به خانه می روم . خسته ام . می خوابم .

خواب می بینم عاشق یک پسر شده ام . چند وقت است ؟ شاید شش ماه ، هفت ماه ، هشت ماه ، … امکان ندارد از نه ماه بیشتر شود ! از دور دیدش می زدم . حالا با او دوستم . کوچکتر است ظاهرا ، باطنا اما بزرگتر است . خواب می بینم امتحان ها که تمام شدند می خواهد برود .

تهران … تهران … تهران … حالم ازت بهم می خورد که همه را می پرانی .

وسط خواب با تعجب بلند می شوم . پسر ؟ هاهاهاها … خودمانیم ها ، عجب ذهن خلاقی دارم . پسرک خیلی زیبا بود . زیباییش پسرانه نبود ؛ دخترانه هم نبود . خدایی بود انگار . 

خوابم نمی برد … چه گهی بخورم ؟ تشنه ام شده . در یخچال را باز می کنم . حال ندارم بطری آب را بیرون بیاورم . ساعت سه ی شب است . فردا مدرسه دارم . دوش بگیرم بد نیست .

اه ! مردم از بس فکر کردم . اینطوری بگویم آنطوری می شود آنطوری بگویم خراب می شود … ببین تا حالا شده به کسی علاقه ی خاصی پیدا کنی .. شاید عشق؟ حالا چه دختر چه پسر . خب تو هم میگویی نه دیگر . اما من اینجوری شدم . نمی شود سپهر جان . حق داری مشکل از من است .

برگ گل را می دیدم از دور . کاش می توانستم بگیرمش ، کاش دورم می پیچید . کاش پیچک می شد . همین از دور بودنش هم عزیز بود . نه ! باد دارد می بردش رو به بالا . خدایا …

خدا هم هیچ غلطی نکرد . … نه ! نه ! …

من هنوز دارم نگاه می کنم به بستنی تا روی شلوارم نریزد   .

دلم برای آن رویاها تنگ می شود .

آن روزها__شماره دو

پس از سه هفته دوری از تو و دلتنگی باور نکردنی خصوصاْ عصرها و چشم رودخانه کن
و البته کلی گشت و گذار , پرواز ما به زمین نشست.


دوستم : ای کاش بهش می گفتی که دیرتر میرسیم الان خیلی وقته منتظره, بیچاره


من که به چیزی جز اینکه تا چند دقیقه دیگه میبینمت ذهنم مشغول نیست ,


بدون پاسخ به دوستم چمدان هارو از رو  ر یل میکشم پایین (زرنگ شدم !)


دوستم : ببین منو سر راه یه جا پیاده کنید نمیخوام راهش دور شه اینقدر.


با لبخندی  بهش می گم : نه بابا با هم میریم , شام هم بیرون می خوریم سه تایی.


داری ادامه میدی …که می گم اوناهاش اونجاست …


چمدونا رو دنبال خودمون میکشیم و به سمتش می ریم


زیر لب میگی : چرا  اینجوری زل زده مارو نگاه می کنه !


میرسیم بهش .. با هم رو بوسی میکنین …


بعدش با من رو بوسی میکنه با آهستگی هر چه تمام تر و حلقه ی نا تمومی از اشک .

به چشمامون میاد .


تو ماشین نشستیم , من جلو , تو عقب … رفته یه چیزی بگیره …


میگی سپهر : از عکساش که خیلی خوشگل تره که !


دماغمو جمع می کنم با یه لبخند تحویلت میدم (انگار به من گفته باشی )


میگی سپهر خیلی برات خوشحالم و خودت’ جلو میکشی و از صندلی عقب نصفه

نیمه بغلم میکنی و فشارم میدی و تر میشه گوشه ی چشات


راه میفتیم …


بین راه از روزمره گیهای نبودن این سه هفته ام ازش می پرسم …

و دوستمو با گوشه چشم میبینم که محو تماشای منه …


جواب سوال هامو با آرامش خاصی میده


 که میشه فهمید از _

برگشتنم چقدر آروم گرفته


…میگه : دوستت توو سفر هم اینقدر کم حرف ِ ؟ و توو آیینه نگاش  میکنه


دوستم جا به جا میشه رو صندلی و میگه نه حالا یکم خسته ایم آخه …

و ادامه میده ببخشید شما رو هم زحمت انداختیم …


منو اون میزنیم زیر خنده و دوستم چهره ش کمی خجالتی میشه

سکوت برقرار میشه___________


و من به خاطره هام  با دوستم و روزهایی که داشتیم (هنوز هم داریم ولی نه اندازه

قدیما)
        فکر میکنم و بغضم می گیره

به اصرار ِ دوستم قرار میشه یه شب ِ دیگه شام با هم باشیم و دم ِ  __

خونشون پیاده ش میکنیم و این سمت ِ ماشین  من باهاش روبوسی میکنم

و در ِ گوشم میگه خیلی خوشحالم سپهر , فکر میکنم لیاقتت رو داره .

و اینبار نگاه من خیس میشه تو نگاش ..

میبنم چند دقیقه ای گذشته و اون رفته توو ماشین و مارو تنها گذاشته !


خداحافظی میکنیم و به سمت ِ ماشین میرم که دلم خیلی تنگه براش …

 

هذیان های ظهرانه

کاش وسعت دنیای من و تو به اندازه ی یک تخت خواب مشترک بود .

نه … آخر چطور دلم می آید ؟ …

پس موسیقی چه ؟ یک mp3 player هم بگذارید رویش .

پس فیلم دیدنت را چه کنم ؟ یک dvd man با مانیتور هم که باشد عالیست . دراز می کشیم ؛ دستم را در موهایت می برم و ” کوهستان بروکبک ” می بینیم … با ” رقصنده در تاریکی ” زار زار گریه می کنم تا مهربانی را با نگاه هایت فریاد بزنی ، دستم را فشار بدهی …

نه … پس پاییز چه ؟ یک پنجره ی باز رو به کوهستانی پاییزی و زرد اشک آور را هم اضافه کنید لطفا . چطور ست که تخت خوابمان را ببریم وسط کوهستان ؟ اینطوری بهتر است . شب هم که بیاید آهنگ گوش می کنیم ، روی چمن دراز می کشیم  ( زاویه ی فیلمبرداری از بالا) و به بهانه ی تماشای ستاره ها محوشان می شوم در چشمانت .  کدامها ستاره ترند ؟

می ترسم پسرک ، می ترسم که از هم خسته شویم … چه کنیم ؟ شاید بهتر باشد گاهی وقتها با هم قهر کنیم تا زار زار گریه کنم و قدر زیباییت را بدانم . این قهرهای عاشقانه ی پر از احساس را خیلی دوست دارم … خیلی .

زمستان را هم می خواهم تا برف بازی کنی . زمستان می خواهم تا دانه دانه روی گونه ی سرخت بریزد ، موهایت پخش شوند ، بغلت کنم ، بخورمت … لعنتی ! کم اشکم را در بیاور .

نه ! … خوب شد یادم افتاد . شادابی ات را میخواهم وقتی که می دوی … یک پیست و یک استادیوم خوب است ، این ها را که دیگر لااقل داشته ام … ” چه مبارک سحری بود “

شب که شد ، من روی سینه ات ، تو روی سینه ام ، بالاخره یک جوری می خوابیم دیگر . خسته ی خسته . نگاهت می کنم … اه اه ! چقدر لوس شده ام !

کافی نیست . من مدرسه هم می خواهم . از جلوی در کلاست رد شوم و فقط مسیرم به اینجا خورده ها باور کن… چه خوب که مرا دیدی ، اما کاش لبخند نمی زدی .

مدرسه می خواهم که ساندویچ تعارفت کنم . مدرسه می خواهم که شجاع شوم ؛ چپ که نگاهت کردند چپ و راستی برایشان نمی گذارم . مدرسه می خواهم که خسته از خمیازه های هندسه ، یک لحظه خندیدنت تا زنگ آخر شارژم کند . مدرسه می خواهم که ورزش داشته باشی . عاشق پنج دقیقه از دور نگاه کردنتم ؛ چه خوش شانسم که بیکارم . دست و صورتت را می شوری ، موهایت خیس است . وقتی که می دویدی بالا و پایینم می کردی . خیس است . خیس است …

چرا گریه ام نمی گیرد ؟!  چرا گریه ام نمی گیرد تا خلاص شوم ؟ نمی خواهم این بغض پنهانی را که به گلوگاه هم نمی رسد . گریه کن احمق ، گریه کن مجنون !

چرا گریه ام نمی گیرد ؟

آن شب هایی را که روی علف ها کنار همیم گریه می کنم چجور … آن روزهایی که با تو فیلم می بینم گریه می کنم چجور …

چرا گریه ام نمی گیرد ؟

پی نوشت : به شدت در حال و هوای آلیس هستم . گوش کنید و لذت ببرید .

پس از بسیار گاه

دیگر رنجم نمیدهد دستی را می گیری , پدرسانش می شوی از مهر بارش نگاهت,
بلندش می کنی ,

 کودک وشش می کنی , رقیبت را

پس از بسیاران گاه … دیگر

پشت چهار گوشه های توری عروس فام و قابش


از نگاهم کوه من , دور که می شوی , به هدف بزنی , هجومنده ,

 راهی که شده ای,

کوه ِ نقطه ایم که می شوی


می مکمش میان  ِ  لبانم نوشیدنی ام را آسوده در هیاهو و ازدحام

که فارغ از ’پر دست بودن و نبودنت از آنسو , بازگشت  ِ خیست , همواره نگاهش با من است که نقطه ترم


سپس تر

سوت پایان


در هیاهوی  ِ تکرار  ِنامت از هر چه لب است,  بسان  ِ


سیلی خورده ی منگ  ِ زنگ در گوش , ازدحام خیره به تو را آب دهان قورت نمی دهم دیگر …


که در این حین پیغام داده ای , کجایم ؟ گمم کرده ای باز !